![]() |
![]() |
|
|
می خواهم این بار هم از تو بگویم از تو بهترینم
دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکاری که فقط نام تو را بنویسد من با تو خیلی حرف دارم به اندازه هزار سال سال هایی که همه متعلق به توست دلم را به یاد تو با دریا و ارزوهای زیبایی امیخته ام با تو که هستم گویی تمام خوبی های دنیا را به یکباره در کنار خود دارم دستان سرد یخ بسته ام را به سویت دراز میکنم تا دستان مهربانت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 4:51 توسط علی |
|
|
توی این دنیا همه مشکل دارن . همه فکر میکنن مشکلشون بیشتر از
دیگری هست چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 19:12 توسط علی |
|
|
مطلب قبلیو پاک کردم گفتم شاید بهتر باشه دلم خیلی گرفته امروز
تا حالا دلتو شکوندن؟ تا حال یکی که خیلی دوسش داری بهت گفته دوست ندارم؟ تا حالا یکی که براش میمیری بهت گفته تو بدردم نمی خوری؟ تا حالا یکی که به خاطرش حاضری از همه زندگیت بگذری بهت گفته تو دیوونه ای؟ اگه بهت بگه چیکار می کنی؟ من که دیوونه می شم!! و بهش می گم: ((عشق تو منو دیوونه کرد....))
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:36 توسط علی |
|
|
کدام را بیشتر دوست دارید؟ ابتدا در مورد سه گزینه زیر خوب فکر کنید و آن را که از همه بیشتر می پسندید و به آن علاقه دارید انتخاب کنید. این سه گزینه عبارتند از : 1- کویر 2- دریا 3- جنگل حال پاسخ هر مورد را بخوانید : کویر: انسانی آرام که عاشق کار خود و خانواده خویش است. هر کاری را که آغاز کنید حتما آن را به سرانجام می رسانید. در هر جمعی که باشید روحیه شادی به آن می بخشید. به راحتی مسی توانید با دیگران ارتباط برقرار کنید. از نظر منطق و اندیشه به اندازه کافی بالغ شده اید و می توانید در زندگی تان تعادل برقرار کنید. تمام مراحل سخت و بحرانی را به خوبی پشت سر می گذارید. دریا : شما در درون خود ترس یا نگرانی دارید. شاید از این که آرزوهایتان تحقق پیدا نکنند می ترسید. هنوز در زندگی به تعادل نرسیده اید. گاهی به طور ناگهانی کنترل خود را از دست می دهید و کاملا در اختیار احساسات تان قرار می گیرید به اطرافیان خویش به سادگی اطمینان می کنید ولی زمانی که از اعتمادتان سوء استفاده شد نسبت به آن ها سوء ظن پیدا می کنید. جنگل : شما انسانی رویایی و دارای افکاری پریشان هستید. تنهایی را دوست دارید. تصمیم قطعی گرفتن و وقت صرف کردن برای یک هدف برایتان کار دشواری است. دوستان تان ثابت نیستند. روحیه شما قابل پیش بینی نیست یک لحظه شاد هستید و لحظه ای اندوهگین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:0 توسط علی |
|
|
اشك
اشك معجزه چشم است در كوچه هاي پر پيچ وخم واژه ها به دنبال واژه اي مقدس بودم كه بتوانم چند خطي از ان بنويسم وكه به واژه اشك بر خوردم كه بيشتر در ميان مردم به عنوان يك عمل فيزيكي از ان يادمي شود . گريستن نيز جز ء نعمتهايي است كه خداوند براي زدودن غبار دل به انسانهاارزاني داشت اما با نگاهي عميق مي توان پي برد اشك نيز هم ميتواند از سر خوشي برصفحه بوم چشمهايمان پددار شود وهم از سر ناخوشي وبروز فشارهاي روحي پديد ايد . انسانها به دو گروهند گروه اول كساني هستند كه به محض بروز هيجانت روحي ودردهاورنجها مي گريند واشكشان در ان واحد روي گونه ايشان جاري است كه اينگونه افراد زودتر از دامن فشارهاي روحي خلاص شده وآرام م شوند غبار دلشان زدوده مي شود گروهي ديگر گريه هايشان پنهاني است وحتي گاهي در خلوت خويش نمي گريند وگريه خويش را فرو مي خورند كه اينگونه افراد صدمات زيادي از نظر جسمي وروحي به خود وارد مي سازند ودر جايي رود خانه چشمهايشان طغيان كرده وعقده دل بيرون مي ريزند اگر انسان به ارزش اين موهبت پي ببرد به خوبي درخواهد يافت كه در لحظاتي كه بغض فرو نشسته در گلويشان با ريختن چند قطره اشكي سبك وخالي مي شو د اينچنين سر گردان در افكار خويش براي رهاي از بروز دردها ورنجها ي روزگار بدنبال معجزه اي تازه نخواهند بود اشك معجزه چشم است اما تا قلبي نرنجد تا روحي زخم نخورد اسمان چشمي نمي بارد اشك انقدر در پيشگاه خداوند مقدس مي باشد كه او هنگام گريستن بندگانش دعاهايشان را مستجاب مي كند بغض فرو مانده در گلو را با گريستن آرام كنيم وسعي كنيم رفتاري از ما سر نزند تا قلبي رنجيده وبگريد كه ما در قبا ل ا شكهاي يكديدگر مسوليم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:39 توسط علی |
|
|
وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی،ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی.وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد،روزگار خاکستری و شب های تاريک و خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم.وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی و لبهای زيبايت برايم سخن گفت ، زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم...
آری ای پرنده کوچک قلبم ، زندگی در کنار تو و در رويای تو بودن برای من زيباست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:18 توسط علی |
|
|
یه سوال دارم
به نظر تو تحمل چی سخته تحمل چی اسونه؟ تا حالا بهش فکر کردی؟ انسان خیلی چیزارو میتونه تحمل کنه مثلا دستت بسوزه یا پات بشکنه یکی از فامیلاتو که خیلی دوستش داشتی بمیره این چیزارو میشه تحمل کرد ولی به نظر من یه چیز هست که تحملش خیلی سخته اینکه یه نفرو دوست داشته باشی بهش دل بسته باشی عاشقش باشی و ازش جدا بشی تحمل این خیلی سخته من که میگم اصلا نمیشه ادم خیلی باید قوی باشه که بتونه تحمل کنه انقدر تحملش سخت و سنگینه که کمر فیلو میشکنه ادم یا عاشق نشه یا عاشق شد از عشقش جدا نشه
شاید تو نظر دیگه ای داشته باشی منتظر نظرت هستم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 22:42 توسط علی |
|
|
بهت نمي گم كه دوست دارم ، ولي قسم ميخورم كه دوست دارم
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم ، چون همه چيزم تويي نمي خوام كه خوابت رو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي اگه يه روز چشمات پر اشك شد دونبال يه شونه هستي تا گريه كني ، صدام كن ، قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه كنم اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم اگه دنبال خرابي مي گشتي تا نفرت رو در اون دفن كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه وجود توست اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم ، نگو كجايي ، فقط يه لحظه چشماتو ببند و بهم فكر كن ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:13 توسط علی |
|
|
از آتش پرسیدم محبت چیست؟گفت از من سوزانتر است....
از گل پرسیدم محبت چیست؟گفت از من زیباتر است.... از شمع پرسیدم محبت چیست؟گفت از من عاشقتر است.... از خود محبت پرسیدم محبت چیست؟گفت نگاهی بیش نیست..... چشم وقتی زیباست که برای اشک باشه اشک وقتی زیباست که برای عشق باشه عشق وقتی زیباست که برای تو باشه تو وقتی قشنگی که برای من باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:6 توسط علی |
|
|
سلام . آره بازم منم همون ديوونه هميشگی . يه روزه پائيزی و سرد که همه تو خيابونا تو کوچه ها مشغول کار خود بودن يه ديوونه شل و کور و بی نشونه قدم زنون بی اعتنا به اين و اون از ميون همه گذشت . آدما تو هم ديگه وول می زدن .دنبال خوشبختی بودن.ديوونه تنهای ما دنبال تنهائی بودش. ديوونه می خواست مثه رودخونه جاری بشه .دريا باشه.از موندن و مرداب شدن خلاص بشه. اما چه طور ؟ بايد می رفت ؟؟ نمی ونست ! بايد می موند ؟؟ نه موندنم مردابه خاصيت گندابه . برگای زرد بی ادعا زير پای آدم پرمدعا خرد ميشدن .. له می شدن . ديوونه حيروون ميشدش آخه چرا ؟ حق اون برجا نبود ...... تو همين حال و هوا يهو ديدش چشمی سياه از کنارش ساده گذشت. اولش اون ديوونه بيچاره بی کس و کار فکر کرد مثه همه آدمای درو برش اومده و خوب رد شده . اما اون چشم سياه ديوونه رو دنبال خود اين ور و اونور می کشيد. فهميد که اون آره خودش .. خود خودش چشم سياه بی رياست . معشوقه ديوونه بی ادعاست. آره ... اين همونه که تو بچگی اومد و گفت : کوچولوی قشنگ من خوشبختی ها از آن توست. همونی که با هم ديگه دويديم و يکی شديم هرچی بدی بود تو زمين شکستيم و ساده شديم . درسته که چشم سياه اون خواب و بعدها شکست اما که باز قشنگ من کنار من تنها نشست . تو همين حال و هوا دخترک رويائيه ديوونه بی ادعا نشست روی نيمکت پارک ديوونه هم دور تر از اون يه جانشست . ديوونه دست پاچه بود نمی دونست چی کار کنه که چی بگه که چی نگه . واسه همين ايستاد و حرفی هم نزد منتظر يارش نشست. ديوونه با ديدن چشم سياه ياد قديم افتاره بود . اون موقعه که بچه بود . خونه ای داشت . مادری داشت . يه جان خوش باوری داشت . تو هميت حال و هوا و دختر خوب روياها برگشت و اين ديوونه رو اون گوشه ديد تو نقطه ای به چشم ديوونه رسيد. ديوونه يهو خنده ای رو لبش نشست . اما يهو چشم سياه قشنگ ما برگشت و با اخم زياد پشت به ديوونه نشست. پس چرا اين جوری شدش ؟ چه بد شدش. ديوونه غمگين شدش. يارش باهاش قهر کرده بود. ديوونه رو به حال خود ول کرده بود . اما چرا ؟ نمی دونست !! آره تو بچگی هم چشم سياه قشنگ ما يه بار باهاش قهر کرده بود . تازه حالا ديوونه فهميده بود. خوب دختره چند ساله ديوونه رو نديده بود. از ديوونه ناراحته . آره بايد ميرفت جلو اما که چی بايد ميگفت ؟؟ بايد ميرفت جلو می گفت: قشنگ خوب من تو رو خدا اين جور نکن. بيا با هم آشتی کنيم مثه قديم با هم ديگه بازی کنيم .ديوونه يه فکری کرد .بايد يه چيزی ببره و بده به يارخوبش و دلخوريهارو آب کنه. اما ديونه چيزی نداشت که بده و آشتی کنه مثه قديم با يارخودشادی کنه بازم يه فکر افتاد تو کله اون دست تو يقش کرد و از اون تيکه چوبی سياه بيرون پريد اين اسم يارشه که تو بچگی روی چوب نوشته بود. از اون به بعد به گردن ديوونه افتاده بود. حالا بايد اون و به يارش ميدادو از اون ميخواست آشتی کنه . ديوونه تصميمی گرفت اما تا خواستش بره يهو ديد مردی از اون گوشه رسيد . دختره با ديدنش از جا پريد هر دوتائی از ديدن يکی ديگه خوشحال شدن. عزمشون و جزم کردن و راهی شدن. همين طوری اومدن و از کنار ديوونه زود رد شدن. ديوونه همين طوری ايستاده بود و رفتن اون دوتا رو نگاه ميکرد. رقيبش و از دور ميديد که با يارش نجوا ميکرد. ديوونه اونجا نشست . چيزی نگفت . حرفی نزد. حالا ديگه شب بود . همگی رفته بودن . غير اين ديوونه با يه کلاغ . هر دوتا منتظر و چشم به راه . کلاغ هم تکه چوبی به منقارش گرفته بود . انگاری يار اونم تکه چوب و نخواسته بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 1:4 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 آبان 1388 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|